ته سيگار روشن |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بوسه کائنات
لب های گرمش را آرام از روی لبهایم برداشت.تیتراژ آخر فیلم بودواین گرما ناشی از آخرین بوسه کائنات.فیلم تمام شده بود وانگار من تازه شروع شده بودم.منی که درمن مرده بوددوباره نفس کشیدومن چه زودحس کردم دارم بااو زندگی میکنم،آری کسی درونم زندگی میکردالبته فقط برای چند دقیقه.چون باید رهایش میکردم از قفس تنم.انگار تبدیل شده ای به یک قاب عکس واسیر عکسی هستی که باید به نمایش بگذاری و تو فرسوده تر از آنی که تحمل آن عکس را داشته باشی،بیرون میزنی،بیرون از خود...میروی آنجائیکه همیشه آرامت می کند.بی هراس از باران...و کسی تو را نمی شناسدو چه آرام میگیری میان آنانیکه تورا نمی شناسند...و در آنجاباید چیزی را که چون کبوتری سپید درون تو لانه کرده است رها کنی...خودت باید رها کنی...مثل یک گنجشک کوچک پرواز میکند و می رود و تو میمانی و یک لانه خالی و یک آرزو...خدا کند گنجشک من لانه ای یابد بهتر از لانه کوچک من.حالا من خسته ام،خسته از نوشتن و خط زدن،خسته از این قلم که وادارم میکند جایی این روزها را ثبت کنم...روزهایی که دوستشان دارم.| لینک | شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ - حنيف |
من و چشمهایم
اول چشمها را می مالی چون می خواهی بهتر ببینی. رهایش که می کنی اول تار میبینی و بعد همانی راکه قبلتر می دیدی.شاید باور نکنی که همان حقیقت آنچه دیده می شود را چشمان تو بی هیچ پرده پوشی، بی هیچ دروغی در حد توان خود به تو نشان می دهدو تو میمانی و آنچه می بینی. تحمل سخت است و نفس عمیق کشیدن یعنی آغاز تحمل...باید دوباره برگردی ،چون روی برگرداندن علاج نیست .باد سرد اگر رویت را نبیند پشتت را می لرزاند.پس قدم در راه بازگشت می گذاری و حالا گوشهایت می شود محل نجوای شماتت ها و تو می شوی پهلوانی بی گرز و یا شیری بی یال...حالا صدای قدمهایت یا نه صدای هر قدمت، یادی است از مسیری که روزی پیموده ای...آخ من پیر شدم تا بزرگ شدم .هر لحظه ندایی با توست که ستایشگر راه تو یا شماتت تصمیم توست و باور کن تا آخر مسیر تنها همین صداهاست که می ماند.انتهای مسیر کلبه ای میبینی با دود کش روشن که امتداد دود گم در میان شاخه های بلند...و چه خوشحال می شوی وقتی انتهایش را نمی بینی .چون حالا دیگر از هر آنچه معنای انتهاست میترسی، می دانی چرا؟ چون حالا از برگشتن خسته ای و مهلتی باید تا دوباره قدم در راه بگذاری...حالا شاه محتاج رخ می شود و آخرین سرباز با تمام آرزوهایش در خانه سپیداست و منتظرآخرین تصمیم...و میبیند که همه سربازها بیرون این خانه های سپید و سیاه شادمان ایستاده اند و نظاره می کنند و با خود می اندیشد من چرا نمی توانم شاد باشم؟گربه و موش با اهنگ شادی که می شنوند می رقصند و رهگذران چه منظره زیبایی را می بینند...آهنگ که قطع می شود همه به گربه می فهمانند که دیگر از او رقصیدن نمی خواهند ،از او می خواهند گربه باشد.پس باید موش ازو بترسد...حالا چندی است که گربه در تعقیب موش است ...حالا بعید میدانم دیگر هیچ آهنگی آنان را به رقص وادارد...دوباره چشمهایم را میمالم و تو هنوز نخوابیدی و من از ترس نگاه تو نمی توانم ببینمت ... اتوبوس راه خود را در میان جاده با چراغهای روشن می پیماید و مسافران چه بی دغدغه خوابند.اینان رهگذران دیروزند و مسافران خوابیده امروز...حالا با این همه دوباره ازت می پرسم.خوبی؟
| لینک | جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - حنيف |
نقدی برنمایشنامه
اثر:سید حسین قوامی
نمایشنامه نقد هجوگونه از زندگی و نگاه آدمیان عصر ماست که قهرمان مرده را بیشتر می پسندندو نویسنده تلاش می کند تا با استفاده از دیالوگ های میان دو المان اصلی قصه که یکی نماینده تفکرات عمومی جامعه و دیگری نماینده نگاه فردی است، این منظور را بخوبی برساند.در نحوه اجرای این پرده هیچ نقدی وارد نیست.اوج قصه آنجاست که نابازیگر وقتی انتهای قصه مرگ قهرمان را در می یابد،زندگی را بازی کردن برایش مضحک و مسخره می شود و به نوعی ادا در آوردن و اعتراض به اینکه، دوست دارم زندگی را بازی کنم.اینها پرده های زیبا یی بود که مرا کمی به فکر فروبرد تا قلم بردارم و تا نکاتی چند را بنگارم.
جامعه امروزی ما خوب یا بد، از مجموعه ای از افراد تشکیل شده و بر اساس روابط میان این افراد استوار شده است ،تا آنجا که گاهی فرد خود را در روابط با دیگران در می یابد.به همین خاطر در جوامع مدرن برای فرد دو جایگاه تعریف می شود.«منزلت»و«نقش».منزلت هم بر دوگونه است، انتسابی و اکتسابی.در تعریف منزلت انتسابی می گویند که پایگاه اجتماعی یک فرد است که از بدو تولد و با توجه به ساختار خانوادگی و پایگاه اجتماعی والدین به او ارث می رسد.و منزلت اکتسابی یک پایگاه اجتماعی است که فرد به خاطر سخت کوشی و لیاقتی که از خود نشان می دهد به دست میاورد.
واما نقش،به رفتاری اطلاق می شود که دیگران از دارنده یک منزلت معین انتظار دارند.پس هر فرد دوبار تعریف می شود، یک بار به عنوان یک سلول از یک اندام که دارای ساختاری درونی است و بار دیگر بعنوان یک سلول از یک اندام که دارای روابط با دیگر سلولها و اندامهاست،که مجموعه این تعاریف باید اورا سوق دهد به سمت نقش خود.اما نکته اینجاستکه نقش را چه کسی تعریف می کند؟و بر چه اساسی؟نقش را همان منزلتها تعیین میکند .تو با لیاقتی که از خود نشان میدهی، مسئول یک قسمت میشوی و اطرافیان با توجه به مسئولیتی که قبول کرده ای از تو انتظار دارندو تو نیز از ایفای این نقش لذت میبری،چون خودت آن را بدست آورده ای.
اما همیشه هم روابط به همین سادگیها تفسیر نمی شود.گاهی اوقات در میانه راهها نیاز هست که نقش را عوض کنی و با توجه به جایگاهت تصمیم بگیری که دست به اصلاح روابط خود بزنی که منجر به تزلزل منزلت و تعویض نقش میگردد.این تغییرات ایجاد بحران میکند و هم شخص و هم اطرافیان را در بر میگیرد.چون تعویض نقش برای همه لذت بخش نیست و تزلزل منزلت هم با نگاه اطرافیان همساز نیست و توقع آنان را بر آورده نمی سازد.لذا فرد در این مواقع باید بتواند به سرعت شرایط جدید را برای خود و دیگران جا بیاندازدو تعریف جدیدی از خود ارائه بدهد و دست به اصلاح روابط بزند و دوباره با تعریف جدید نقش خود، دست به تثبیت منزلت خود بزند.امام حسین (ع)هم وقتی از مکه به سمت کوفه حرکت کرد دانست که آخر قصه شهادت است اما پا پس نکشید،چون او قرار نبود برای انتهای قصه کار کند. او با توجه به نقشی که داشت باید تا پلان آخر می رفت و رفت...
من میدانم که اینان که از کوه بالا می روندساعتی بعد باز می گردند،پس ته قصه باز گشتن به همین نقطه است اما این به معنای هجو رفتن نیست....
پس یادمان بماند گاهی روابط پیچیده میان آدمی انتهای قصه را نشان مان می دهد که یاباز خورد تصمیم خودمان است یا جامعه مارابه آن نقطه سوق می دهد.اما این چیزی را عوض نمی کند.مهم اینستکه یا اراده کنیم انتها را عوض کنیم یا با شهامت تا ته قصه محتوم را برویم.و یادمان باشد که این قصه ها نیستند که زندگی را جلو میبرند...تا شقایق هست زندگی باید کرد....
| لینک | شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - حنيف |
بر من ببخشايد
برمن ببخشايد
در باب جنبش عاشورا حرف هاي زيادي زده شده است كه حقيقت لابلاي واژه هاي هر روزه گم شده است.نماينده يزيد پيش حاكم وقت مكه مي رود و مي خواهد تا او از حسين در مناسك حج بيعت بگيرد او مي گويد كه مي داند كه بيعت نمي كند و مراتب را به يزيد ميگويند. او هم دستور مي دهد سر امام را برايش بفرستند.مي دانيد كه ريختن خون در حريم كعبه حرام هست و در ان زمان كه يزيد داشت به مرور زمان احكام را به سخره مي گرفت،امام تصميم گرفت براي حفظ حرمت كعبه از حريم خارج شود تا خونش انجا ريخته نشود.واضح است كه حسين ميداند كه پايش به كوفه نمي رسد چون براي رسيدن به كوفه و برخورداري از حمايت كوفيان بايد با اسب راهوار شبانه راه مي افتاد و بطور ناشناس خود را به كوفه مي رساند نه با عهد و عيال و با شتر...پس اين كاروان هدفش كوفه رسيدن نبوده...كوفه اي كه به علي هم رحم نكرده بود...خروج از حريم كعبه در ايام حج حكمش ارتداد است .اين حكم را شريح قاضي(منصوب علي كه از ان زمان ابقا شده بود و بين مردم ان زمان جايگاه خاصي داشت)صادر كرد.پس او براي حفظ يك ارزش ننگ ارتداد را به جان خريد و خود رادر مظان اتهام ها قرار داد تا خونش حريم كعبه را نشكند.بر من ببخشايد كه به اينجا كه رسيدم ديگر نمي خواهم ادامه دهم .هر كس كه ضميري هشيار داشته باشد گرفته است كه حسين براي چه اين حركت عظيم را براه انداخت و ما چرا هر ساله ياد او را زنده نگه ميداريم و گريه هايمان براي كيست.گريز من از واژه ها نمي گذارد تا اين قصه را كاملتر كنم...بر من ببخشايد
قبل از نقطه اخر:اينكه بتوانيم براي حفظ يك ارزش تلاش كنيم و نترسيم از اينكه ديگران به گناهي محكوممان كنند سخت است...سخت است...
| لینک | چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥ - حنيف |
آنچه در کتاب نبود
شايد انچه مي نويسم سرآغاز و نطفه اش در جنگ صفين باشد جايي كه ايدئولوژي اسلام جلوي حركت هابيل را گرفت و نگذاشت تا قابيل اين بار كشته شود. شايد تمامي اناني كه شمشيرهاي آخته شان را در هوا مي چرخاندند منكر اين نبودند كه معاويه بركفر و علي برحق است اما انچه كه باعث شد شمشيرها به سمت علي برگردد همان نص صريح قران در سوره احزاب بودو انجا شايد اولين بار بود كه حقيقتي نگاشته شده برحقيقتي مجسم چيره شد...اگر اسمها را از قصه خط بزنيم وصرفا براساس آگاهي ها و انسان به موضوع نگاه كنيم خواهيم ديد كه اين رويداد نماينده آن است كه انسان خود و تفكر و نگاه خود را قرباني يك ايدئولوژي مي كند كه حدس مي زند كه كامل تر است...واين وسط برخي ها قرباني ميشوند...هدف آن نيستكه همه ايدئولوژي ها را مطرود و بي مصرف بخوانيم كه با نگاهي عميق تر خواهيم فهميد كه توسط همين ايدئولوژي بسياري از جنگهاي حق عليه باطل را پيروزمندانه بيرون آمديم...اما نكته اينجاست كه در تمامي آن جنگهابر خلاف تفكر و نگاه انساني عملي انجام نداده ايم و به نوعي هم سويي وجود داشته بين تفكر و نگاه انسان با ايدئولوژي... برخي متفكران ايدئولوژي را بسان قانون مي دانند و وجود ان را از بابت ايجاد نظم و يكپارچگي لازم و ضروري...اما انچه در قانون موج ميزند عدالتي است كه بشر خود براي خود وضع نموده و همه را به يك شكل شامل مي شود...اما در ايدئولوژي ها بالاخص ايدئولوژيهاي اسماني گاهي با عدم عدالت برخورد ميكنيم و در جواب مي شنويم«حتما حكمتي دارد».نمونه اين بي عدالتي در ميان تفاوت ميان زن و مرد مشهود است مخصوصا در اسلام...برخي دليل آن را بر اين پايه مي دانند كه چون خاستگاه اسلام باديه نشين هاي عرب بوده- كه به زن به سان كالايي در تملك مرد نگاه ميشده است-اين نگاه ايجاد شده است.و برخي ديگر اين نگاه را واقعي و درست پنداشته اند.درست كه بنگريم مي بينيم كه با اين نگاه زن هميشه در موضع تسليم و ضعف نگه داشته شده است
1)مهريه براي زن حق طلاق براي مرد...پس مهرم حلال جونم آزاد
2)سهم الارث زن نصف مرد
3)زني كه شوهرش مرده است يك هشتم ارث ميبرد يعني از فرزندان خودش كمتر
4)در شهادت دادن و گواهي دادن دوزن معادل يك مرد
5)ديه و خون بهاي زن نصف مرد
آيا اين موارد با انسان،نگاه و تفكر او منافات ندارد؟آيا اين موارد نبايد شامل ناسخ و منسوخ شود؟آيا بشر امروزي به حدي از رشد نرسيده كه تغييري در اين ايدئولوژي ايجاد كند؟البته كه رسيده همانطور كه اصل امامت را به اصول دين اضافه ميكند و مي شود اصول مذهب. همانطور كه قنوت به نماز اضافه شد همانطور كه شهادت به ولايت علي (ع)به اذان و اقامه اضافه شد همانطور كه اصل ولايت....اضافه شد و شد امتداد امامت.
فكر كنم وقت ان رسيده كه به نگاهمان وسعت دهيم تا قرباني ديگري نداده ايم...
| لینک | جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ - حنيف |
شريعتی انگونه که شناختم
نقدي بر مقاله شريعتي از جناب آقاي ساساني
http://bahraam-sasani.persianblog.ir/
براي اينكه در مورد يك شخصيت بتوان بطور كامل سخن گفت بايد تقريبا همه اثار مكتوب و مضبوط آن را خوانده و گوش كرده باشيدكه متاسفانه در مورد شخص دكتر شريعتي چنين امكاني برايم ميسر نشده بود.من شريعتي را نه يك روشنفكر كه يك مجاهد يا به قول جناب ساساني «مبارزي عليه امپرياليست»ديدم.شريعتي در پس پرداختن به علي (ع) نگاهش به ذوالفقار بود و در پس حسين(ع) به دنبال شهادت...او نگاهي عميق و عملي به مسئله جهاد داشت و از هر فرصتي جهت تبيين جهاد ومبارزه استفاده ميكرد.كار ديگري كه شريعتي به آن همت گماشت پرداختن به پروتستانيزم اسلامي بود كه سعي كرد ارتجاع و تفكرات ايستايي ورخوت اوري كه مسئوليت را از انسان سلب مي كرد را از اسلام بزدايد.او به نوعي اسلام جاري در آن روزگار كه توسط فرهنگ غالب رو شنفكري آن دوره منزوي شده بودرا شخم زد وزير و روكردو با بولد كردن شخصيتهاي ديني و سيره انها در بطن دين خاموش اسلام مشعلي پر تكاپو ايجاد كرد كه اتش ان با جهاد وحركتهاي انقلابي روشن مي ماند...
به همين خاطراست كه شايد به زعم آقاي ساساني پس از انقلاب اقبال به سمت تفكرات دكتر رو به كاهش نهاد.اما جناب ساساني با توجه به مطالعاتشان نگاشته اند كه دكتر بيشتر متمايل به روحانيت بود تا روشنفكران...نامه دكتر به آقاي ناصر مكارم-مجتهد فعلي-سردبير نشريه مكتب اسلام كه درمقاله اي دكتر رامورد توهين قرار داده بود را خوانده ام...تشيع صفوي و علوي وي را گوش كرده ام او را ادمي يافتم كه خود را وامدار هيچ قشري نمي داند بلكه وامدار يك ايدئولوژي است...و نه صرفا ايدئولوژي بلكه وامدار سران آن ايدئولوژي .اوبي واهمه از نشستن محمد(ص)در گوشه اي و ديدن گردن زدن تمام يك قبيله يهودي مي نويسد(اسلام شناسي)و اين كار را توجيه پذير مي بيند...او بيشتر طرفدار يك قيام پرولتاريايي بود و تلاش مي كرد تا اين قشر را به انچه دارد و به انچه بضاعت دارد اشنا نمايد...من اورااز ان جهت كه در ان فضا سكوت پيشه نكرد و تلاش كرد تا در فضايي كه مي رفت توسط كمونيستها و ماركسيستها و يا مذهبيون افراطي تسخير شود با نگاهي اگاهانه و استفاده از كرسي حسينيه ارشاد مكتب انقلابي را پي ريزي كند كه انقلاب 57ثمره ان بودمی ستایم. شايد در اين دوره كه نياز به اصلاحات همه جانبه هست نياز به مردي كه نه فقط راوي اصلاحات بل مجري اصلاحات باشد محسوس است
| لینک | جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥ - حنيف |
گام نخست
با سلام خدمت کلیه دوستان
از انجاییکه لزوم پی ریزی نگاه جدیدی در خصوص نگاه های جامعه شناسی و نگاه های مدرن به اخلاق و جامعه را احساس میکردم و دوست داشتم و دارم در این زمینه کاری در خور را یاد بگیرم و بیاموزم بی ضرر دیدم این وبلاگ را به راه اندازم تا مکانی باشد برای بیان این نگاه به زعم من جدید...
به زودی با اولین مطلبم به روز خواهم شد
| لینک | چهارشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٥ - حنيف |

